حكيم ابوالقاسم فردوسى
23
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بر آن برز بالا ز بيم نشيب * شده ز آفريدون دلش پر نهيب چنان بد كه يك روز بر تخت عاج * نهاده بسر بر ز پيروزه تاج ز هر كشورى مهتران را بخواست * كه در پادشاهى كند پشت راست از آن پس چنين گفت با موبدان * كه اى پر هنر با گهر بخردان مرا در نهانى يكى دشمنست * كه بر بخردان اين سخن روشن است [ بسال اندكى و بدانش بزرگ * گوى بد نژادى دلير و سترگ ] [ اگر چه بسال اندك اى راستان * درين كار موبد زدش داستان ] [ كه دشمن اگر چه بود خوار و خرد * نبايدت او را بپى بر سپرد ] ندارم همى دشمن خرد خوار * بترسم همى از بد روزگار همى زين فزون بايدم لشكرى * هم از مردم و هم ز ديو و پرى [ يكى لشگرى خواهم انگيختن * ابا ديو مردم بر آميختن ] ببايد بدين بود همداستان * كه من ناشكيبم بدين داستان يكى محضر اكنون ببايد نوشت * كه جز تخم نيكى سپهبد نكشت نگويد سخن جز همه راستى * نخواهد بداد اندرون كاستى ز بيم سپهبد همه راستان * بر آن كار گشتند همداستان بر آن محضر اژدها ناگزير * گواهى نوشتند برنا و پير هم آنگه يكايك ز درگاه شاه * بر آمد خروشيدن دادخواه ستم ديده ار پيش او خواندند * بر نامدارانش بنشاندند به دو گفت مهتر به روى دژم * كه برگوى تا از كه ديدى ستم خروشيد و زد دست بر سر ز شاه * كه شاها منم كاوهء دادخواه يكى بىزيان مرد آهنگرم * ز شاه آتش آيد همى بر سرم تو شاهى و گر اژدها پيكرى * ببايد بدين داستان داورى كه گر هفت كشور بشاهى تراست * چرا رنج و سختى همه بهر ماست شماريت با من ببايد گرفت * بدان تا جهان ماند اندر شگفت مگر كز شمار تو آيد پديد * كه نوبت ز گيتى به من چون رسيد كه مارانت را مغز فرزند من * همى داد بايد ز هر انجمن سپهبد بگفتار او بنگريد * شگفت آمدش كان سخن ها شنيد به دو باز دادند فرزند او * به خوبى بجستند پيوند او بفرمود پس كاوه را پادشا * كه باشد بر ان محضر اندر گوا چو بر خواند كاوه همه محضرش * سبك سوى پيران آن كشورش خروشيد كاى پاى مردان ديو * بريده دل از ترس گيهان خديو همه سوى دوزخ نهاديد روى * سپرديد دلها بگفتار اوى نباشم بدين محضر اندر گوا * نه هرگز بر انديشم از پادشا خروشيد و برجست لرزان ز جاى * بدرّيد و بسپرد محضر بپاى گرانمايه فرزند او پيش اوى * ز ايوان برون شد خروشان بكوى مهان شاه را خواندند آفرين * كه اى نامور شهريار زمين ز چرخ فلك بر سرت باد سرد * نيارد گذشتن بروز نبرد